تبليغاتX
دفترچه

دفترچه

گرآنی

پسرعمویی دازیم کلاس اول دبستانیه.یه عاشق به تمام معنای ساندویچه. می برنش فست فود ،می خوره تا حد انفجار بعد می گه یکیم بخریم واسه فردام هنوز به خونه نرسیده مال فردا رو خورده! چیزایی راجع به گرونی شنیده،باباشو گفته ،بابا مرغ گرون شده ،بنزینم می خواد گرون بشه ساندویچ یدفعه گرون نشه چی کار کنیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:13  توسط   | 

سبک مرتضی پاشایی

دانشگاه سر کلاس روانخوانی قرآن نشستیم اولا من متعجبم که چرا اینقدر استرس دارم که درست می خونم یانه؟!!! بچه ها اکثرا مثل پخش های قدیمی کاست که نوارو می خوردن با تته پته می خوندن تا زدو یه نفر با صوت و خیلی زیبا خوند طوری که همه تحت تاثیر قرار گرفتن،خوندنش که تموم شد ملت جو گیر بجای اینکه صلوات بفرستن شروع کردن به دست زدن!حالا دیگه دست زدن هم تموم شده یه نفر بلند میگه :احسنت!سبکت شبیه مرتضی پاشایی بود!احسنت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 21:54  توسط   | 

سفر

من دارم چند روزی به سفر می رم،به دامان طبیعت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 1:2  توسط   | 

آقای فرهادی گل کاشتی.

اصغر فرهادی ازت ممنونم.

نه فقط به خاطر فیلم زیبا و اسکار،به خاطر سخنرانی زیبا و پرمحتوات!اصلا برام مهم نیست که انگلیسیت خوب نیست که بهت افتخار می کنم که تصویر یک ایرانی رو نشون دادی؛که توی این آشفته بازار تسکینی بودی بر دل مردمان سرزمین پارس.

اصغر فرهادی مرسی م م م مرسی!

متن سخنرانی در ادامه مطلب...


برچسب‌ها: به جهنم که اخبار پوشش نداد, رو سیاهیش واس کلاغ می مونه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 0:48  توسط   | 

آیا ورزش مفید است؟

شب پنجشنبه ای بادایی جانمون رفتیم فوتسال،ازونجا که دروازه بان تیممون نیومده بود همش گل های الکی میخوردیم و مجبور بودیم برای جبران از جون مایه بزاریم.توی یه صحنه دایی ما پرید که یه هد بزنه به پس سر خورد زمین!بلند نمی شد، وقتی پا شد یادش نمیومد که توی سالن داشته چی کار می کرده! فراموشی گرفته بود!نه که اسم و اینا یادش نیاد ،2،3 ساعت اخیر جریان رو یادش نمیومد!دوستان گفتن که فیلممون کرده و بازی رو ادامه بدیم،یکم بازی کردیم دیدیم نه بابا گیج گیجه! پا شدیم رفتیم بیمارستان.دکتر گفت: مشکل چیه؟ و ماوقع رو توضیح دادم و گفتم: دکتر اینم آخر و عاقبت ورزش!اعتیاد هنوز بهترشه!دکتر هم که قیافش می خورد خودش دستی بر آتش داره لبخند ژکوند به لب تایید و تصدیق کرد و بعدم آزمایش و عکس و این حرفا که شکر خدا مشکلی نبود ولی بازم بعضی چیزا یادش نبود. دکتره گفت میتونید برید خونه ولی مواظب باش که شب حالش بد نشه .القصه تا سه شب بیمارستان و تا صبحم نگرانی! این بود انشای من!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 23:10  توسط   | 

نمره

ای بدم میاد که sms میدن یا زنگ می زنن که فلان نمره رو زدن!

آدم همینجوری طبیعی بدون استرس بره ببینه نمره زدن چشه که هی اعلام می کنین نمره زدن!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 23:2  توسط   | 

هوادارت نمیره!

توی زمستون وسط هجوم وحشتناک و ناجوانمردانه ی استکبار تمام نشدنی امتحانات سرما بخوری مجبوری که بگی هوادارت نمیره شلغم خان!مجبوری!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 22:14  توسط   | 

تنگ و گشاد!

دو روز پیش رفته بودیم خونه ی یکی از دوستان. باباش دیدمون و فرمود که امشب روضه داریم،حتما بیاید!ما هم گفتیم سمعا و طاعتا!خودمون می دونستیم که مراسم دارن ولی ازون جایی که زیاد می خندیم قصد نداشتیم بریم ولی توی رودرواسی افتادیم و رفتیم.به صورت عجیبی وقتی میریم مراسم اگر بیشتر از یک نفر باشیم آقای مداح یا سخنران هر چی بگه ما همش خندمون می گیره! خدا از سر تقصیراتمون بگذره به حرفاش هم که گوش ندیم بچه ها همش می خندوننمون!کسی می دونه چرا؟

خلاصه ما هم رفتیم توی آشپزخونه نشستیم که حداقل کسی نبیندمون و آبروریزی نشه!بعد یکم یواش یواش بچه ها از جو سنگین دراومدن و رفتیم رو ویبره! داییشم بود که از ما بدتر بود اینقدر سر و صدا شد که ازون ور بمون تذکر دادن! ما هم خجالت زده ساکت شدیم ولی ازون جا که خدا مارو دوست داره پاداش سکوتمون رو داد! سخنران بعد از کلی مقدمه چینی افاضات فرمودن که زن گرفتن مثل خرید لباسه! زن نباید گشاد باشه ، نباید تنگ باشه!

باور کنید دیگه جلوی خودمون نتونستیم بگیریم و این در حالی بود که از همه جا صدای خنده میومد!

از شما چه پنهون ازونجا که از سخنرانه خوشمون اومده داریم هر شب می ریم به سخنان گهربارش!گوش میدیم ،فوق العادست!

پی نوشت:درستش رودربایستیه دیگه ؟بهرحال من ازون املایی که نوشتم بیشتر خوشم میاد!

پی نوشت2:همیشه خنده دار ترین موضوعات زمانی به مغزت میرسه که وسط مراسم ختم هستی!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 1:28  توسط   | 

!

اینقدر که ما ایرانیا به گرفتن این هواپیمای آمریکایی داریم افتخار میکنیم، آمریکایی ها به ساختنش افتخار نکردن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 0:52  توسط   | 

به ما که رسید آسمون تپید

پدر و مادرم رفتن سفر حج و خونه و کار و خواهر کوچیک ها رو گذاشتن بر عهده ی من و من از اونجا که اعتقاد راسخ دارم که به ما که رسید آسمون تپید مدت زمانی این سفر رو زیاد کردند؛یا اینکه اوضاع اعتراضات مردم بی بخارش به نهایت رسیده و سر جریان بمب گذاری کذایی هم با ایرانیا مشکل دارن و...

توصیمون هم به والدین این بوده که هر جا که ملت رفتن شعار بدن شما یا نرید یا اگر رفتید شما درود بفرستید!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 0:3  توسط   |